1
دکتری علوم سیاسی، عضو هیأت علمی دانشگاه امام صادق(ع)
2
دکتری اقتصاد، عضو هیأت علمی دانشگاه نفت
3
دکتری علوم سیاسی، عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس
چکیده
با گذار از قرون وسطی که دورهی غلبهی عقل جزمی درهمتنیده با ایمان مسیحی در مغرب زمین بود، نوعی تشکیک در همهی آموزههای سنتی و اعتقادات علمی و دینی به جای مانده از عهد باستان پدید آمد. عقلانیت انتقادی جانشین عقلانیت جزمی شد؛ نسبیتگرایی معرفتی جای یقینهای مستحکم را گرفت؛ اومانیسم و انسانمحوری به جای محوریت اندیشهی الوهی نشست و به اصطلاح راززدایی از جهان صورت گرفت. بنابراین، سپهری جدید در فضای اندیشه و عمل آدمیان چهره نمود که نهایتاً مدرنیته نام گرفت. اگرچه نمیتوان گفت که با ظهور مدرنیته دیگر هیچ اثری از سنت بر جای نمانده است؛ اما میتوان گفت که در افق این سپهر جدید، دیگر هیچ چیز به تمامی آن چیزی نبود که پیش از آن بود. از سیاست و مناسبات اجتماعی گرفته تا هنر، ادبیات، اخلاق، معنویت، علم و صنعت. اندیشمندانی همچون ماکیاولی، هابز و لاک در اندیشهی سیاسی؛ بیکن، گالیله و نیوتن در فیزیک و طبیعتشناسی و دکارت و هیوم و کانت در فلسفه؛ از پرچم داران و چهرههای اصلی مدرنیته به حساب میآیند. گرچه در میان این متفکران اروپایی به نوبهی خود اختلافات اساسی در تبیین موضعگیریهای مدرن فکری همچنان به چشم میخورد؛ اما همهی اینها را میتوان تحت یک پاردایم فراگیر جدید بهعنوان پاردایم مدرنیته نشاند. بهتدریج نوشدن و دیگرگونه دیدن عالم، از مقام نظریهپردازی و رویکرد انتقادی و انتزاعی به در آمد و عینیتر و جزئیتر شد و در قالب نهادها و سازمانهای مدرن تبلور یافت. ایدئولوژیها و سازمانهای متعلق به مدرنیتهی منبعث از آن، طیفی رنگارنگ و فراگیر را پدید آوردند که به «مدرنیزم» مشهور شد.