دگوگونیهای فرهنگی و سیاسی و اقتصادی جهان در دورهی پس از جنگ سرد، ضرورت بازسازی و بازاندیشی در مناسبات جوامع غربی و غیرغربی را بیشتر کرده است. بازتاب این امر را میتوان بهصورت رواج یک رشته نظریههای جدید در میان روشنفکران جهانسومی مشاهده کرد. این گرایش عمدتاً در قالب نقد استعمارگرایی و تداوم آن در زندگی جوامع در حال توسعه طرح شدهاست. هوادارن این دیدگاه معتقدند که نقادیهای هیچ یک از نظریههای انتقادی دربارهی استعمار به اندازهی کافی رادیکال نبوده است و بههمین دلیل مناسبات استعماری در دورهی پس از استقلال کشورها نیز همچنان ادامه داشتهاست. بهنظر آنها مصونبودن دانش غربی از انتقاد، یکی از عوامل عمدهی تداوم پدیدهی استعمار در جوامع درحالتوسعه میباشد.
در مقالهی حاضر، این گرایش پستمدرنیستی به نقد مدرنیته و غربگرایی و ارایهی هویت جدید پسااستعماری برای جهانسوم، در چارچوب دو دیدگاه پسااستعمارگرایی، فلسفهی آفریقایی و مطالعات زیردست بررسی میشود. در این مقاله، بر نقش تحولات فکری و فلسفی روشنفکران جهانسوم تأکید دارد و نشان خواهد داد که چهگونه این روشنفکران با وامگیری مفاهیمی از فلسفههای معاصر در غرب و ترکیب آن با یک رشته تعابیر سنتی جامعهشان به درک جدیدی از نقد مبانی استعمار رسیدهاند.